آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
مستند حیات وحش (حیات)
محبوبترین و جدیدترین مستند جهان
کیفیت عالی زیرنویس فارسی اورجینال
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
ان شب ارام...  چاپ
تاریخ : یکشنبه 4 بهمن ماه سال 1388

i've got so much love for you darling

and i wanna let you know hw i feel

and its true that i love you

and its true your the only one

and i do a idore you

and its true girl

صدای

مهیب base و boss کل دیسکو رو در بر گرفته و صورتک های مست و نیمه مست و چشم های خمار که همه در عالمی برای خود میرقصند...

بدنهایی

نرم و سست هر کدام دنبال همدم...

شیشه

های موجود در بار که با درخشش نورها میدرخشند و...

نورهای

سبز و قرمز و ابی که روی صورتک ها میچرخند و چهره های مست را به رنگ های گوناگون نمایش میدهند...

و

اهنگ زیبای Black Eyed Peas که متنش رو در بالا نوشتم هر کسی را به عالمی برده و من...

در

قسمت Smocking section نشستم و دارم همشون رو تماشا میکنم...

دود

سیگارها ما رو نشون نمیده اما ما میتونیم همه رو ببینیم...

و

تو میای و دستمو میگیری... وسط دیسکو جای خوبی برای رقصیدن هست...

گرمی

دستت رو در کمرم احساس میکنم و نرمی صورتت رو در صورتم...

و

شروع به رقصی ارام با اهنگ im lonely با صدای nana میکنیم...

رقصی

ارام و زیبا...

و

من با ان لباس زرد و تو ...

گرمی

لبها...

گرمای

اغوش...

و

عشقی تمام نشدنی و قلب های تپنده...

شبی

زیبا و ارام.
شمعدانی  چاپ
تاریخ : سه شنبه 1 دی ماه سال 1388

سلامی به نرمی باران و به لطافت دل. 

 

دیشب که داشتم دفتر خاطراتمو مرور میکردم نگاهم به شعری زیبا افتاد که واقعا تکونم داد. 

 

شعری زیبا و خیلی زیبا!!!!  

 

از دلم نیومد اون رو تو وبلاگم نذارم بلکه خواستم اون رو تو وبلاگم بذارم که همه دوستای وبلاگی عزیز هم اون شعر رو بخونن و اگه ازش خوششون اومد دعایی هم برای ظهور امام زمان بکنند. 

 

امیدوارم از اون شعر خوشتون بیاد و حتما منتظر نظرات زیبا و دلنشین شماها هستم. 

دوستانی که ازم تبادل لینک خواسته بودند حتما  در اسرع وقت لینکشون میکنم.  

  

 

 

به نام ایزد یزدان

 

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی

و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان

و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف

و من در آرزوی قطره های پاک بارانم

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته

به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار

و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم

و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم

تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر

و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم

بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من

ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم

شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم

هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد

و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم

تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد

و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم

تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت

و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد

و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم

شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده

و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم

تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد

که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم

غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست

و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم

به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست

قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم 

 

روز اول...  چاپ
تاریخ : یکشنبه 17 آبان ماه سال 1388

فس نفس میزنم و وارد محوطه دانشگاه میشم.  

برنامم رو تازه از نوشته های رو دیوار برداشتم و فهمیدم که امروز ای تی گرایش شهرداری از ساعت 8 تا 10 کلاس داره و من که رشته ام هیچ گرایشی نداره مجبورم تا 10 صبر کنم تا کلاسم شروع بشه.

 

 

هنوز خستگی پیاده روی بیرون رو جسممه.محوطه دانشگاه کمی سر بالایی و سر پایینی داره و انچنان هم ماشین رو نیست.مجبورم نه تنها من بلکه همه پیاده بیایم.

 

میرم و از بوفه یک کیک و نسکافه میگیرم و میرم تو یکی از کلاسهای خالی میشینم و نوش جان میکنم. 

 

دانشگاه باحالیه.از تو کیفم دفترم رو برمیدارم و رمانی رو که قراردادش رو بستم مینویسم.چون بیکارم و کسی دور و برم نیست و بهتر از اینه که در و دیوار رو نگاه کنم.

 

 

بالاخره ساعت 10 میشه و من و بچه ها وارد کلاس میشیم و میرم اون جلوی جلو درست ور دست استاد میشینم!

 

جو کلاس صمیمیه. 

استاد برگه ای بدستم میده و میگه اسمتو بنویس و بده بغل دستیت...من من هم اون کار رو مثل بچه های خوب میکنم... 

و درس شروع میشه... 

قوانین دمورگان ریاضی...چقدر سخته...منی که همیشه ریاضیم ضعیف بود و الان تو این رشته فن اوری اطلاعات همش فیزیک و ریاضیه...نباید کم بیارم.مخصوصا اینکه ما چون پیش دانشگاهی نداشتیم کمی ضعیفتر خواهیم بود البته همه چیز دست خودمه کمی که تمرین کنم میتونم بالای بیست هم بگیرم.

 

 

ساعت 11 میشه و همراه با دوستم میریم و از پایین از بوفه  ساندویج میخریم و میریم تو حیاط میشینیم و میخوریم.شاید فقط ما دو تا اونجا هستیم که تیپمون فشنه!!

 

همه دارن با حسادت نگاهمون میکنن...مهم نیست.گاهی وقتها هم چند تا پسر برای خود شیرینی میان و از کنارمون رد میشن و مثلا میخوان خودشون رو نشون بدن!!!

عجب!!!

 

بالاخره این دو ساعت هم تموم میشه و یک و نیم برمیگردم خونه...خسته و کوفته...باید کمی ریاضی تمرین کنم.حتی اگه شده معلم خصوصی بگیرم اون کار رو میکنم.

اونقدر خستم که خوابم میگیره....

 

 

  چاپ
تاریخ : سه شنبه 21 مهر ماه سال 1388

خاطره ها رو نمیشه کشت...نمیشه نابودشون کرد...حتی اگه بمیری هم بازم پا به پا باهات میان... 

 

الان که دارم این مطلب رو تایپ میکنم به اهنگ سعید کرمانی و اردشیر گوش میدم... 

 

رنگ چشمات رنگ عشقه

قلب پاکت مثل بهشه

یه فرشته که توی چشمات

یه نوشته که با یه احساس

من میخوام با تو باشم بدونم قدر تو رو

اگه میخوای با من بمون

منم میخوام قلب تو رو...

اره وقتی نیستی تو

هیچی نمیخوام جز اون رنگ چشمات...... 

 

اره...این اهنگ برام همش خاطرست...خدایا خواهش میکنم دوباره اون خاطره های چند روز قبل رو برام زنده کن...

 

 

گریه کردم...  چاپ
تاریخ : یکشنبه 12 مهر ماه سال 1388

شب شد و به تنهایی دستای سردم گریه کردم 

به سکوت کنج خونه غم خوردم و گریه کردم 

صدای خرد شدن قلبم بیدارم کرد و اشفته شدم 

به شکست هاو زخم قلبم درد کشیدم و گریه کردم 

اسمون بغض کرده و مهتاب غمگین رفته بود 

به تنهایی اسمان و دلم فکر کردم و گریه کردم 

نگاهم به گیتارم افتاد و حس نواختن نوازشم کرد 

نگاهی به احساس له شده ام انداختم و گریه کردم 

یادم افتاد در این دنیا مسافری بودم تنها و بی ازار 

به توشه خالی سفرم نگاهی کردم و گریه کردم

  

 

 

 

 

 

 

 

میترسم  چاپ
تاریخ : شنبه 11 مهر ماه سال 1388

میترسم... 

میترسم از همه دروغها... 

میترسم از همه نبودنها... 

میترسم از سادگیهای دلم... 

میترسم از اینکه نتونم دیگه به کسی اعتماد کنم... 

میترسم از اینکه ارزوهام رو نتونم براورده کنم... 

میترسم از اینکه همه ادما دروغگو باشن... 

میترسم از اینکه سایه تنهایی باهام باشه... 

میترسم از اینکه نتونم در دنیایی که همه ادماش گرگن؛زندگی کنم... 

میترسم از اینکه همیشه حسرت بخورم...  

میترسم از اینهمه ترسو بودنها... 

میترسم...

مرد چیست  چاپ
تاریخ : شنبه 28 شهریور ماه سال 1388

 

 لطفا منتظر دلیل های دیگه ای که طبق ماده براتون مینویسم باشین 

ادامه دارد...

 

 

 

مرد موجودیه که بیشتر از 1000 نوع روحیه داره.یعنی اگه یه مرد رو بخواین و یا عاشقش بشین  

باید با این همه روحیه ای که ما زنها خیلیاشو نمیدونیم بسازین.ایا این در توان شما هست؟

اولا یک مرد چه دوستتون باشه و چه شوهرتون؛اگه یه چشمش به شما باشه مطمئن باشین اون یکی چشمش به اداما یعنی زنها و دخترای دیگست.

باور نمیکنین؟وقتی با دوستتون یا شوهرتون بیرون میرین کاملا هوشتون رو جمع کنین و ببینین که از یه طرف به شما محبت میکنه و قربون صدقتون میره و از طرف دیگه پنهونی این و اون رو میپایه.

دوما مرد با اینکه ادعا میکنه از زن قوی تره اما مطمئن باشین اینطور نیست.مردا همیشه در عالم بچگی میمونن.ایا زور یا روحیه یه بچه قویه؟

مطمئنا نه.وقتی مردی میگه من مرد شدم کافیه یک کامپیوتر یا یک آتاری در اختیارش بذارین واقعا اونجاست که مردیش رو که اداعا میکنه نشون میده.وقتی خونه رو در اختیارش میذارین مثل بچه ها کثیف و نامرتب بهتون تحویل میده.گاها مثل بچه ها شلوغه و گاها خاموش و بی صدا.

وقتی بچه ای کم میاره مخصوصا یه پسر بچه؛همیشه میگه به بابام میگم بیاد حسابتو برسه.

وقتی که این پسر بچه بزرگ میشه بابای اون تبدیل به الت تناسلیش میشه و اگه دختری اون رو اذیت کرد پسره فورا الت تناسلیش رو که 1 گرم گوشت اضافیه فورا جلو میندازه و به وسیله اون از خودش دفاع میکنه.

فوقش بلده فوش خواهر و مادر بده و البته این نشونه ضعفشه.

در برابر این جور تهدید ها بهتره که شما محل سگ بهش نذارین.راه خودتون رو بگیرین و برین.فعلا اون الت تناسلیش تو خودش گیر کرده جرات داره از....خودش اون رو بیرون بیاره!!

پس در واقع خودش دهن خودش رو سرویس کرده قبل از اینکه بخواد واسه دیگرون کاری بکنه.

هیچ مردی ارزش دل بستن نداره.چون:

یک مرد مانند یک دستمال توالته.آیا به نظر شما دستمال توالت ارزش دل بستن یا عاشقش شدن رو داره؟

همیشه داشتن یک بسته دستمال توالت بهتر از داشتن یک دونه دستمال توالته.

یادتون باشه اخر هر دستمال توالتی سطل آشغال توالته.پس به چیزی که اخرش سطل آشغاله دل نبندین.

یادتون باشه با دستمال توالت چیز های کثیف رو پاک میکنن و دستمال توالت با اینکه مخصوص این جور کارهاست اما اگه کمی بکشینش پاره میشه . به چند قسمت تبدیل میشه.ایا این نشونه قوی بودنه؟

مطمئنا که نه.

مردی که قراره ازدواج کنه دهن بین تشریف داره.اول حرف مامان.دوم حرف خواهر سوم حرف مامان.پس نوبت شما کی میخواد برسه؟ایا واقعه حیف نیست که از حق و حقوق خودتون بگذرین؟

یه مرد اگه شما رو نخواد هیچ چیزی نمیتونه جلوش رو بگیره و بر عکس هم هست اما بعد اینکه شما مال اون شدین؛شما جای دستمال توالت رو میگیرین.چون با ارزش ترین سرمایتون به وسیله اون موجود کثیف از بین میره.ایا واقعا یک مرد ارزش اون رو داره که به خاطرش گوهر چندین سالتون رو از دست بدین؟

خوب فکر کنین.

هیچ وقت خودتون رو برای رابطه ای که ارزشش رو نداره تغییر ندین.ایا یه دستمال توالت ارزش این رو داره که به خاطرش خودتون رو تغییر بدین؟

مرد تنها موجودیه که اول قول دروغ ازدواج رو میده و قبل از ازدواج ازتون رابطه جنسی میخواد.پس؟؟؟

یک مرد یک مرد است.نه کمتر و نه بیشتر.پس به موجودی که نه تغییر میکنه و نه عوض میشه دل نبندید و اجازه ندین ازتون سو استفاده کنه.

ادامه دارد...

چقدر سخته  چاپ
تاریخ : جمعه 27 شهریور ماه سال 1388

چقدر سخته... 

چقدر سخته دلت بگیره و کسی رو نداشته باشی برای درد و دل کردن... 

چقدر سخته با نگاهت التماس کنی که یه کم بیشتر پیشم بمون... 

چقدر سخته جایی برای رفتن نداشته باشی... 

چقدر سخته مثل کودکی فقیری که در حسرت یک اسباب بازی پشت ویترینه و

دست نیافتنیه براش؛تو هم در حسرت یه زندگی پر از ارامش که برات دست نیافتنیه باشی... 

چقدر سخته زندگی برات یک نواخت باشه و چاره دیگه ای برای ادامه دادنش نداشته باشی... 

چقدر سخته هیچ چیزی برای دلخوشی و هیچ کسی برای عاشقی نداشته باشی... 

چقدر سخته اونقدر بدبخت باشی که حتی یادت نیاد کدوم دردت رو توی کاغذ بنویسی... 

چقدر سخته وقتی دلت میگیره و چشات پر اشک میشن؛غرور نذاره گریه کنه و بغض

در حد مرگ گلوتو خفه کنه... 

چقدر سخته هیشکی حرفاتو نفهمه... 

چقدر سخته امیدی برای فردات نداشته باشی تا به امید اون صبح از خواب بیدار بشی... 

چقدر سخته هیچ دوستی نداشته باشی... 

چقدر سخته به اونی که یه عمر اعتماد کرده بودی بره و با دشمنت راجع به تو گپ بزنه... 

چقدر سخته قلبت دیگه جایی برای یه زخم تازه نداشته باشه... 

چقدر سخته که خدا ازت رو برگردونه و حتی به دعاهای شبانت گوش نده... 

چقدر سخته که هم این دنیات پر درد باشه و هم اون دنیات... 

چقدر سخته تنها باشی و نتونی اون رو به زبون بیاری... 

چقدر سخته حتی ارزویی نداشته باشی... 

چقدر سخته همه سوال های مبهم توی ذهنت بی جواب بمونن... 

چقدر سخته شب اونقدر غم و سوال بیجواب رو سرت بریزه که نتونی بخوابی... 

چقدر سخته این همه سختی رو داشتن... 

چقدر سخته... 

 

 

خیلی سخته

کابووووس  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 25 شهریور ماه سال 1388

چقدر اینجا سرده..اینجا دیگه کجاست؟من اینجا چیکار میکنم؟پس چرا مردمش مثل دهاتیا لباس پوشیدن؟

چقدر دلگیره...من کجام؟

پس...پس خونوادم کو؟

با نگرانی شروع میکنم به قدم زدن.اینجا...یه روستای دور افتاده بدون امکانات...من اینجا چیکار میکنم؟

از پشت کسی صدام میزنه...شمیم؟

برمیگردم ..مادرمه که داره دنبالم میگرده...

- اینجا دیگه کجاست؟

- جایی که تو بهش تعلق داری.

- ولی اینجا با شهر و محله و خونمون خیلی فرق داره؟چجوری اومدیم اینجا؟

- باید عادت کنی.بیا بریم خونه...

به طرف خونه ای که نمیشناسم راه افتادم..بعد از دو تا کوچه خاکی یه اتاق تاریک 5 در 4 دیدم که کف اون رو با پارچه ای پاره پوشوندن و حتی یه پنجره نداره که ازش داخل اونجا نور بتابه...سقفش هم خیلی کوتاهه.طوری که اگه دستمو کمی بلند کنم به سقفش میخوره...

گریه ام میگیره...یعنی اینجا خونمونه؟اما خونمون که اینجوری نبود...دارم گریه میکنم . نفس کشیدن برام سخت شده...

دیگه کم کم دارم احساس خفگی میکنم.حتی نمیتونم تصور کنم که اونجا زندونه.به جرات میتونم بگم که دلگیر تر و تاریکتر از زندونه...

فقط گریه میکنم...نفسم بند میاد و کم کم حالت خفگی بهم دست میده...

یهو از خواب میپرم...عرق سردی رو بدنم نشسته...کمی به اطرافم نگاه میکنم و میبینم که روی تخت خوابم برده و هوا کم کم داره به تاریکی میزنه...گوشی مبایلمو از کنارم برمیدارم و ساعت رو نگاه میکنم...ششو نیم عصره یه روز دلگیر و بارونیه...به اتاقم نگاه میکنم که چقدر خوشگل تزئینش کردم.با اون ستاره هایی که به سقف اتاق زدم و تو تاریکی میدرخشن...خیالم راحت میشه...

هوا سرده...لحاف رو روم میکشم و کمی به خوابی که دیدم فکر میکنم...تعبیرش چی میتونه باشه؟اونجا کجا بود؟ما اونجا چیکار میکردیم؟بغض گلوم رو میگیره و به این فکر میکنم که کسایی که تو اونجور جاها زندگی میکنن چی میکشن؟مگه اونا ادم نیستن؟ای کاش میتونستم کمکشون کنم...دلم عصری خیلی میگیره...

امروز از صبح اینجا هواش سرد شده و داره بارون میباره...اتاقم کمی تاریکه اما خدا رو شکر میکنم همین که چشم باز کردم دیدم تو اتاق خودمم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صندلی خالی  چاپ
تاریخ : یکشنبه 22 شهریور ماه سال 1388

امروز صبح یه باد تند وزید و با خودش برگ های زرد رو اورد.فهمیدم که پاییز داره با کوله باری از برگ های زرد و بارون های نم نمش میاد. 

 

پاییز فصلی شاعرانه و البته خیلی دلگیر... 

 

من تو فصل پاییز خیلی دلم میگیره.مخصوصا غروب های پاییز که هم تاریکند و هم سرد و طوفانی..مخصوصا پاییز شهر تبریز که خیلی خیلی سرد و دلگیره.  

 

دیگه نه میتونی شهر بازی بری و نه میتونی زیاد تو بیرون بگردی.چون هوا خیلی سرده.  

 

 

نمیدونم چرا اما همیشه آرزوم این بود که تو فصل پاییز با کسی که دوسش دارم و دوسم داره بریم به یکی از اون کافی شاپ های معروف و رمانتیک و با هم دو تا نسکافه و کیک شکلاتی سفارش بدیم و توی سرمای پاییزی خودمونو اول با شعله عشق دوم با گرمی نسکافه های گرم که تو فنجون های پهن ریخته شدند گرم کنیم و از پنجره کافی شاپ به افتادن تک تک برگهای زرد نگاه کنیم و این احساس رو داشته باشیم که تنها نیستیم و هیچ وقت تنهایی نمیکشیم... 

 

  

دیگه خسته شدم از بس تنهایی ولیعصر و گشتم و به ماشین های مدل بالایی که از توشون لیدی خانوم با اون کت پشمالوش با ناز و عشوه بیرون میاد و از اون ور جنتلمن با اون بارانی مارکدارش میاد و دست لیدی جونشو میگیره و همراه با ناز خریدناش میبرتش به یه رستوران کافی شاپ و اون بهترین میزی که قبلا سفارش داده و صندلی برای لیدی جونش میکشه و از گارسون منو رو میخواد و بعد...به چشمای لیدی جونش زل میزنه و میگه: دوست دارم عزیزم... 

 

 

 

دیگه خسته شدم از بس دیدم دختر و پسرای نامزد با ماشین سنگفرش رو میگردن و از یه طرف بخاری ماشین رو باز کردن و از اون ور شیشه رو پایین کشیدن و توی اون سرما بستنی میخورن و به قول خودم حالی به حولی میشن!!... 

 

دیگه خسته شدم وقتی میبینم یه پسر مامانی با اون موهای فشنش و یکی از اون کت هایی که من مدلش رو خیلی دوست دارم دست یه دختر جیگیلی رو گرفته و دارن با خنده و شوخی راه میرن و برای روز ولنتاینشون برنامه ریزی میکنند... 

 

کلا از تنهایی و یکنواختی خسته شدم.ولی...به خودم قول دادم که باید تا اخر عمرم تنها بمونم و دور این چیزارو خط قرمز بکشم... 

 

پس باید تحمل دیدن لیدی ها و ماشین مدل بالا هاو جنتل من ها و نامزد و معشوقه ها رو داشته باشم و فکر خوردن قهوه با ادم مورد علاقم رو از یادم ببرم. 

 

مگه اصلا تنهایی چه عیبی داره؟من چیم کمه؟خودم میرم به یکی از اون کافی شاپ ها و برای خودم بزرگترین کیک شکلاتی و خوشمزه ترین قهوه رو سفارش میدم و به تماشای افتادن برگ ها به سنگفرش خیابون میشینم...البته چرا صندلی روبروم خالیه؟

نمیدونم. 

  

قهوم سرد شد 

 

  

  

 

 

 

 

 

 

 

سلام بعد از مدتها  چاپ
تاریخ : یکشنبه 15 شهریور ماه سال 1388

سلام به دوستای گلم.ببخشید که اپ نکردم اما به زودی میام.من ازدواج نکردم.لطفا این فکر رو نکنید.همونطور که نوشتم ازدواج چیز الکی هستش و من برای همیشه بیخیالش شدم.پس شماها هم مدام نگین ازدواج کردی و بیخیال وبلاگت شدی 

همتون رو دوست دارم. 

بزودی با یه دنیا حرف و حدیث میام کنارتون 

 

بای 

خاطره  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 10 تیر ماه سال 1388

یک زندگی از چی تشکیل شده؟از یک قلب و دنیایی از خاطره ها.

الان که دارم این رو مینویسم عصر دلگیری هستش که خورشید با ناراحتی از زمین قهر کرده و داره میره و زمین هر ثانیه داره به تاریکی نزدیکتر میشه...

و من همون تاریکی رو دوست دارم.تاریکی که اسمش شبه.شب...زمانی که من بیدارم و فقط مینویسم و عقده های دلم رو سر کیبورد کامپوتر خالی میکنم .و وقتی هم که خوابم میاد بدون اینکه دستگاه رو خاموش کنم ؛پریز رو از جاش میکنم.

چیزی برای نوشتن ندارم.اونقدر بیحوصله شدم که حتی حوصله نمیکنم بعد از ماه ها سری به وبلاگم بزنم. 

ضمنا ببخشید که سلام از یادم رفت.سلام به همه دوستای مهربون وبلاگیم.خوشهال میشم نظراتتون رو ببینم.  

 

یک ماه پیش که اومده بودم نظرات وبلاگم رو چک کنم,یک حرومزاده آشغال که مشخص بود هر استخونش از یه مرد هستش یک نظر عجیبی برام گذاشته بود که خیلی بی ادبانه حرف زده بود و اون طرز حرف زدنش این رو نشون میداد که اهل خونواده نیست و یکی از همین آشغال های ده نومنی خیابونه که جوونهای مردم رو معتاد میکنه ودر ضمن شماره تلفنش رو هم نوشته بود و واق واق کرده بود که من رو هم میشناسه.بهش زنگ زدم و صدای یک پسر که کاملا مشخص بود از اون ندید بدید هایی که 10 تا بابا دارن هستش و وقتی که حسابی حالش رو گرفتم و اون هم لال موند( اخه انتظارشو نداشت همچین سرویس بشه) گوشی رو قطع کردم. و الان فسسسسسسسسسسسسسسسسسسس افتاده یه گوشه و داره منقلش رو جابه جا میکنه.میدونم که به وبلاگ شما همچون اشغالهایی سر میزنن ولی از قدیم گفتن که سگ رو هر چی بیشتر بزنی واق واقش بیشتر میشه.

ببخشید که یه هویی رفتم سر این موضوع!!! 

 

منتظرم باشین.برمیگردم... 

اخرین روزهای زمستون  چاپ
تاریخ : سه شنبه 27 اسفند ماه سال 1387

سلامی به گرمی اش رشته که روش با پیاز داغ نوشته دوستت دارم!!! 

حالتون چطوره؟این روزها هه فکر میکند که من با اینترنت قهر کردم و به خاطر همون سری به وبلاگ نازنازیم نمیزنم!!!  

اما اصلا اینطور نیست!وقتی پس از یکی دو ماه دیگه به وبلاگ جونم سر میزنم و سیل نطرات دوستای خوفم رو میبینم حسابی خوشال میشم!!!

این روزها سرگرم خرید و کار و گشتن با دوستام بودم اما بالاخره نتونستم تحمل کنم . سری به وبلاگ جونم زدم. 

 

یه روز بیشتر به سال جدید سال ۸۸ نمونده و من عید رو به همه شماها تبریک میگم.امیدوارم که عید خوب و شادی همراه با موفقیت داشه باشین. 

از دوستایی که تبادل لینک خواسته بودن حتما در وقت مناسب لینکشون میکنم و دوست خوبم که اسمش یادم نیست ازم کد قطره های شبنم رو خواسته بود حتما اونم چشم  

الان تو شرکت کار دارم دیرم شد!!!

نظر یادتون نره.بای باااااااااااااااااااااااای

  چاپ
تاریخ : جمعه 2 اسفند ماه سال 1387

سلام به دوستای خوبم.حالتون چطوره؟من مدت زیادی بود که نبودم.یعنی فقط میومدم و سری به نظرات میزدم و میرفتم.وقت نداشتم که اپ کنم.از همه دوستای عزیزی که نظر های محبت امیزی گذاشته بودند و من رو خوشهال کرده بودند خیلی ممنونمدلم برای همتون تنگ شده. 

راستی ولنتاین رو چیکار کردین؟بهتون خوش گذشت یا اینکه جفت ها رو دیدین و حسرت خوردینشوخی کردم.ارزوی من شادی شماهاست. 

باز هم منتظر همه نظرات شما دوستای خوبم هستم  

به زوذی با دست پر و خبرهای خوبی میام. 

منتظرم باشین 

بای بای

صدای تیشه  چاپ
تاریخ : جمعه 13 دی ماه سال 1387

صدای تیشه 

 

آواز تیشه امشب از بیستون نیامد  


گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد 


شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی 


گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد 


پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا 

مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

شب یلدا  چاپ
تاریخ : شنبه 30 آذر ماه سال 1387

سلام به همه وبلاگی های عزیز. 

حالتون چطوره؟ 

امشب درازترین شب سال یعنی شب یلدا هستش. 

شب یلداتون مبارک 

  

 

عمرتون 100 شب یلدا

دلتون قد یه دریا

توی این شب های سرما

یادتون همیشه با ما

شب یلدا مبارک 

*********************** 

 

بیا ای دل کمی وارونه گردیم

برای هم بیا دیوونه گردیم

شب یلدا شده نزدیک ای دوست

برای هم بیا هندونه گردیم

شب یلدا مبارک 

************************ 

 

روی گل شما به سرخی انار

شب شما به شیرینی هندوانه

خندتون مانند پسته

و عمرتون به بلندی یلدا

شب یلدا مبارک 

**********************  

تو خوشگلترین، خوشتیپ ترین و با کلاس ترین آدم روی زمین هستی
اینم هندونه شب یلدات! بذار تو یخچال تا خنک بشه! 

*********************** 

 

پاییز  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 20 آذر ماه سال 1387

هر شب؛ به فکر فردا میخوابم و اونقدر در فکر و خیال های خودم غرق میشم که چشم باز میکنم و میبینم ساعت هشت و نیم صبح هست.خود به خود استرسی در من به وجود میاد که باعث میشه کلا خواب از سرم بپره.

بلند میشم و به همه جای خونه سر میکشم.اما کسی تو خونه نیست.مجبورم این تنهایی رو تا شب تحمل کنم.سری به اکواریمم که توی اتاقمه میزنم و به ماهی های اسکاری که دستمو به هر طرف میبرم اونها هم به همون طرف هجوم میارن؛نگاهی میندازم.کمی بهشون غذا میدم.احساس میکنم ابشون کمی به رنگ سبز میزنه.تصفیه کن رو روشن میکنم و بعد نگاهی به دمای اب میندازم.خوبه.سی و دو درجه.

 

میلی به صپونه ندارم.ساعت 2 ظهر کلاس دارم.دلم میخواد هر چه زود تر ساعت دوازده و نیم بشه و من راهی کلاس بشم.کمی با مبایلم ور میرم.کمی هم پای کامپیوترم میشینم و خودم رو سرگرم میکنم.

اصلا کاری به کار تلوزیون ندارم.یعنی ازش خوشم نمیاد.خونه در سکوتی زجر آور فرو رفته و احساس میکنم دلم گرفته.شاید ادمی که بی هدف زندگی کنه شرایط من رو به خوبی درک  کنه!

بعد از اون کارها کمی به سر و وضع خونه میرسم.احساس تشنگی بهم دست میده و میرم واسه خودم چایی تازه دمی میریزم و همراه با اون صپهونه ام رو هم میخورم.بعد از اونها میام و کمی رمان میخونم.اخه این روزها حس کتاب خونیم خیلی گل کرده!تا ساعت میشه دوازده و خورده ای.بلند میشم و لباسامو میپوشم و راهی کلاس میشم.توی مسیر راه هر جور ادمی میبینم.خوب...بد...زشت...زیبا...

توی کوچه که تو مسیر اموزشگاه هست قدم میزنم.خلوته.برگ های زرد پاییزی زیر پام صدای خش خش میدن...هر بار صدای له شدن اونها رو میشنوم؛نمیدونم چرا دلم غم میگیره.به نظر من پاییز خیلی فصل شاعرانه و البته دلگیری هستش.کل کوچه پر شده از برگ های زرد و سرخ.دلم خیلی میگیره .مخصوصا وقتی به هر طرف شهر نگاه میکنم خاطره های خوب و بد از جلوی چشمام میدوند و من هم احساس میکنم که باید با اونها بدوم تا ازشون عقب نمونم.اما حیف که نمیتونم این کار رو انجام بدم و به همین دلیل؛غمی بزرگ توی دلم میشینه و حس ناخوشایندی بهم دست میده.

نمیدونم چرا نمیتونم یه جایی اروم وقرار داشته باشم.به کلاس هم که میرسم فوری جزوه رو میگیرم و باز هم راهی خونه میشم...

استاد به خاطر این کار من حضور و غیاب رو اخر کلاس میکنه تا من زود تر نرم!شاید اون نمیدونه که من حوصله هیچ کاری رو حتی توی کلاش نشستن رو هم ندارم...با اون چشمای سبزش که بهم خیره خیره نگاه میکنه و تو خیال خودش از من یه ادم منفی میسازه؛اصلا فرقی به حالم نمیکنه.از اموزشگاه بیرون میام..سر کوچه که میخوام تاکسی بگیرم؛نگاهم به موزه میفته...اون مجسمه های شیر سنگی هم انگار مثل من بیحوصله شدن...یاد خودم میفتم که همه روزها و خاطره هام میگذره و یک زمونی این دو مجسمه شیر که جلوی در موزه هستش به دست یک ادم بیچاره ای ساخته شده... یک زمونی اون هم خاطره هاش رو مرور میکرد...و اون دو تا اسکلتی که توی موزه کنار هم اروم خوابیدند...اسکلت یک زن و شوهر...حتما اونها هم توی اون خواب ابدیشون همه ی  خاطره های با هم بودنشون رو مرور میکنند و به یاد روزهای گذشته افسوس میخورن...

و تو اون لحظه در دلم ارزو میکنم که روزهام اینطوری بی روح نگذرن و امیدوارم بتونم کاری کنم که روز و شبم بی خودی هدر نرن و از همه لحظات عمرم به نحو خوب استفاده کنم...

هوا کمی به سردی میزنه...یک ماشین میگیرم و به طرف خونه به راه میفتم...

 

  

اتش عشق  چاپ
تاریخ : جمعه 15 آذر ماه سال 1387

خدا گفت زمین سردش است.چه کسی میتواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت:من.

خدا شعله ای به او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.

سینه اش اتش گرفت.خدا لبختد زد.لیلی هم.

خدا گفت:شعله را خرج کن زمینم را به اتش بکش.

لیلی خودش را به اتش کشید.خدا سوختنش را تماشا میکرد...

لیلی گر میگرفت.خدا حظ میکرد.

لیلی میترسید.میترسید اتشش تمام شود...

لیلی از خدا چیزی خواست.خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسید.مجنون هیزم اتش لیلی شد...

اتش زبانه کشید.اتش ماند...زمین خدا گرم شد... 

 

بوی مهر  چاپ
تاریخ : دوشنبه 1 مهر ماه سال 1387

مهر اومد...با همه قشنگیهاش ...با همه دلگیریهاش ..با همه بارون هاش...

ماهی که خیلی ها میرن مدرسه...بوی پاک کن و کاغذ...مداد های سرخ و سیاه...  

فریاد ها و مهربونی های معلم...

تصمیمی که کبری میخواد بگیره و کتابش رو گم نکنه...اما هنوز هم کتابش زیر بارونه...

همه و همه من رو به یاد دوران شیرین گذشته میندازه...

دلم واسه روز اول مهر ماه که به مدرسه میرفتیم تنگ شده...

روزی که معلم درس میداد و من همه حواسم پیش گنجیشکی بود که زیر برفها؛روی شاخه درخت با پرهای پف کردش ایستاده...

یاد تقلب هایی که میکردیم...یاد اون تیکه کاغذ هایی که جواب سوالها رو تو اون نوشته بودیم و وقتی سر امتحان معلممون حواسش نبود اون رو واسه هم پرت میکردیم...

وقتی که معلممون رو از دفتر میخواستن و اون میرفت ما سراغ دفتر نمره میرفتیم و کنار نمرات تک ؛یک یا دو میذاشتیم...

یاد زنگ های اخری که ورزش داشتیم...یاد مدیر مهربون مدرسمون...

و اگه ازم بپرسن اون زمون چه جور شاگردی بودی میگم: تنبل و شر.

دلم واسه همه دوستای مهربونم از جمله: الناز؛فرشته؛سونیا؛مرجان؛ارزو که هممون مثل هم بودیم..هم از نظر درس خوندن و هم از نظر فکر و عقیده تنگ شده...

دلم واسه خود مدرسمون خیلی تنگ شده...روزهایی که با دوستام اونجا بودم و هیچ غمی نداشتم...

اما زندگی هیچ وقت وقف مراد نیست...

چون همشون الان واسم خاطره شدن...دلم واسه تک تک روزهای مدرسه تنگ شده...روزهایی که همه با هم به باشگاه میرفتیم...روزهایی که کامپیوتر داشتیم و معلممون نمیومد...اون وقت ما بودیم و اهنگ های زیبای معین و شادمهر و کامپیوتر هایی که توش گیم نصب کرده بودیم واسه یه همچین

روزی...

ای کاش باز هم اون روزها بیاد... 

 

 

 

 

 

 

 

What is Love  چاپ
تاریخ : شنبه 30 شهریور ماه سال 1387

همه میگن که قلب جای عشق و عاطفه و دوست داشتن است.اما به نظر من قلب جایی هست برای دفن کردن همه این دوست داشتنها.

چطور که با اینکه این کره خاکیمون زمین جایی هست برای زندگی ما ادمها؛اما همه رو هم در خودش دفن میکنه و گاها هم خودش باعث مرگ خود اون ادمها میشه...فلب هم همینطور..گاهی وقتا خودش باعث میشه که عشقی که توش شکفته شده بشکنه و بمیره...و در اخرش تو همون جایی که به دنیا اومده دفن بشه...

و چقدر بده که ما ادما گرفتار همچین چیزی بشیم...که اینکه قلبمون رو پر از جسد عشق کنیم و ..

البته شانس هم در این مورد بی مصرف نیستش.گاهی اگه قرار باشه کسی بمیره هر کاری کنه نمیتونه جلوی مردن خودش رو بگیره...حالا به هر دری بزنه و هر کاری کنه...اما اگه کسی در بدترین شرایط زندگی؛در بدترین شرایطی که یک بیماری نادر گرفته...در شرایطی که دکتر ها هم نا امیدش کردن؛اگه خدا بخواد اون زنده میمونه.این مساله در مورد عشق هم صدق میکنه.اگه دو نفری بخوان به هم برسن؛اگه خدا بخواد اونا به هم میرسن.اما اگه نه؛ حتی کائنات هم نمیتونه با تموم قدرتی که داره اونها رو به هم برسونه.

بعضی وقتا هم خدا میخواد عشقی رو زنده نگه داره،؛خیلی ها عرضه این هدیه الهی رو ندارند.اونها خودشون با دست خودشون عشقشون رو میکشن و اون رو دفن میکنن...

خیلی مثالها برای این کار میتونم بزنم که نیازی نیست.چون مطمئنا خود شما با همچین چیزایی روبرو شدین.مثلا من دوستی داشتم که 4 سال عاشق پسری بود وبرعکس. هر دو برای هم جون میدادن.خیلی خودشون رو به اب و اتیش زدن اما اخرش به کوچه ای بن بست به نام جدایی رسیدن که اون اخر خط بود..

بالاخره به هم نرسیدن و ...و هر زمونی یاد روزهایی میفتم که اونها واسه خودشون ؛واسه زندگیشون برنامه ریزی میکردن گریم میگیره...

یا اصلا یه مثال دیگه:دو نفری رو میشناختم که با چنگ و دندون هم دیگه رو به دست اورده بودند و اخرش ازدواج کردند.اما خوب خدا نخواست اونها کنار هم بمونن و یکی از اونها به رحمت خدا رفت...

اونها وضیفشون رو خوب انجام داده بودند.اما خوب خدا نخواست...

یا بعضی هایی که ادعای عشق میکردن؛وسط راه یکی عشق دیگه ای رو پیدا میکنه و میدان رو خالی میکنه...

ادمای دیگه رو میشناسم که اونها هم همدیگه رو دوست داشتن و خدا رو شکر که بدون هیچ دردسری به هم رسیدن.

نمیدونم اسم این نیروی جادویی که عشقه رو چی بذارم...خیلی وقت بود تصمیم گرفته بودم تا نذارم هیچ عشق زنده و مرده ای به گورستان دلم پا بذاره...چون منی که خودم رو میشناسم میدونم که توانایی دیدن عزای عشق رو ندارم.همه ما اینطور هستیم.توانایی هیچ شکستی رو مخصوصا شکست در عشق و دوست داشتن رو نداریم.

هی فلانی می دانی ؟ می گویند رسم زندگی چنین است...می آیند.... می مانند.... عادت می دهند.... ومی روند.وتو در خود می مانی و تو تنها می مانی
راستی نگفتی رسم تونیز چنین است؟.... مثل همه فلانی ها....

_____________________________________________________________________

عشق رازی است مقدس . برای کسانی که عاشقند ، عشق برای همیشه بی کلام میماند ؛ اما برای کسانی که عشق نمی ورزند ، عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست... 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   1      2      3      4      5    >>