بارون رو قلب شیشه ها
هی میذاره رد پا
مثل تو که تو قلب من
پاتو گذاشتی بی صدا
هنوز وقتی بارون میاد
دلم عشق تو رو میخواد
میگم به هر قطره بارون
بگین به دیدنم بیاد...
![]() |
![]() |
![]() |
بارون رو قلب شیشه ها
هی میذاره رد پا
مثل تو که تو قلب من
پاتو گذاشتی بی صدا
هنوز وقتی بارون میاد
دلم عشق تو رو میخواد
میگم به هر قطره بارون
بگین به دیدنم بیاد...
تنها یی تو پشت یکی از میزهای کافی شاپ نشسته بودم...کسی جز من نبود...قبلش دو تا دختر و پسر اومدن و بعد از خوردن کیک و نسکافه گلد؛ زحمت رو کم کردن.
توی تابستون .من بودم وهوای خنک کولز گازی و یه لیوان بزرگ خنک شیر موز مخصوص.
داشتم با موبایلم ور میرفتم و اس ام اس هایی که اینبوکسم رو بی خودی پر کرده بود رو delet میکردم.
گاها از خودم عکس میگرفتم و به هر حال با اون کارها داشتم لحظاتم رو پر میکردم.تو همین گیر و داد بودم که صدای خنده دو تا دختر که از پله ها بالا میومدن توجهم رو به خودش جلب کرد...
به نظر من اونها به مهمونی اومده بودن با اون تیپ و وضع...دختر اولی که قدی کوتاه داشت مانتویی مثل یک دامن مجلسی به تن داشت...اون یکی هم مانتویی سفید با گلهای درشت و سیاه و رو سری 4 تا خورده...
اومدن و درست کنار میز من نشستن...دختر اولی که جسه کوچیکی داشت بیشتر گوینده بود تا شنونده.نشستن و دختره از کیفش مبایلش رو در اورد..شماره ای رو گرفت و بعد از مدتی گفت:
سلام خوابیدی هنوز؟زنگ زده بودم ببینم بیداری یا نه؟باشه برو بخواب ...
و قطع کرد...کاملا تابلو بود که با بی اف جونش داشت مکالمه میکرد...همین که مکالمه قطع شد؛رو به اون یکی دختر کرد و گفت:
- خوابیده بود...
- من که گفتم خودش بهت زنگ میزنه چرا بیخودی خودتو داری سبک میکنی؟!!!( روسری از سرش افتاد...)
و اون بزرگه یه قوطی سیگار در اورد و فندک هم روش...یک سیگار به دهن خودش و سیگاری بعد به دست دوستش و فندکش رو که وقتی روشن میکرد موزیک پخش میکرد رو بعد از روشن کردن سیگار خودش به طرف دوستش گرفت...و بعد یک ظرف کوچولو که تو کیفش بود رو به عنوان جاسیگاری در اورد و گذاشت وسط میز...پسره که اونجا کار میکنه براشون دو تا کاپوچینو اورد و رفت...ظهر بود و فقط صدای اون دو تا تو کافی شاپ پیچیده بود...دختره قد کوتاه میگفت:
نمیدونم بمونم اینجا وکالت کنم یا برم امریکا؟ازدواج کنم و مثل بقیه دختر و پسرهای دیگه تو میدون دوست و رفیق بازی باشم و جیب بی اف هام رو تیغ بزنم؟
اون یکی در جواب بهش گفت:
نمیدونم اگه ویزا برات اسونه برو ضمنا وکالتت از نوع بین المللیه؟
- هممممم( با خنده)گور بابی وکالت.دیروز از عطا کادوی تولد دروغیمو گرفتم.بیچاره باورش شده بود که تولد منه!یه تراول همراه با کیف و کفش هم مارک.خیلی خره!اصلا از اون دسته از پسرایی هستش که خرش کن پولشو بگیر!
پس گور بابای امریکا برو همین تو کشورت خوش باش! پسراش زود خر میشن!
پس اون رو چیکار کنم؟( همونی که چند لحظه پیش از خواب بیدارش کرده بود)
خوب اون هم روش!اون هم قاطی بقیه!
- راس میگیااااا!
و خندیدند...
بحث اونها ادامه داشت و من هم سرم به شدت درد میکرد..نمیخواستم بهشون بگم که اینجا کافی شاپه نه دیسکو که با این سر و وضع اومدین و بوی سیگارتون همه جا رو برداشته...
در این گیر و داد چند تا پسر اومدن و پشت سر میز من نشستن...
من هم فقط نظاره گر بودم...بالاخره پسر ها و اون دو نفر چه کارایی که نکردن( نمیگم چون اوبوهت داره)
کم کم اون دو نفر میخواستن برن که یکی از دخترا سیگاری برام تارف کرد...خودش هم روشن کرد و داد بهم...خدا رو شکر که داشتن میرفتن و دوباره من تنها بودم...( ردش کردم...نگاه معنی داری بهم انداختن...
و رفتند...
لیوان بزرگ شیرموز رو میزمونده بود و من تنها بودم...سرم بیشتر درد میکرد...جاسیگاری اون دو تا هنوز روی میزشون مونده بود...سیگاری نیمه سوخته توی اون دود به هوا میداد... سرم رو تو دوتا دستم نگه داشتم...درد میکرد...دوستم الناز رسیده بود و صدام میکرد...
شمیم؟خوابیدی؟...
هنوز دود سیگار از روی میز اون دو نفر بلند میشد...
----------------
سلامی دوباره به همه دوستای گلم...مخصوصا دوست وبلاگی بیا تو لاولی...
و خیلی از دوستای مهربون دیگه که من خیلی دوستشون دارم.
چی بگم و از کجا بگم که داره چه اتفاقایی میفته و چفدر من این روزها دو دل هستم..

نمیتونم چیز زیادی بنویسم.تو یه وقت دیگه...
مواظب خودتون باشین...
بااااااااااااااای