۱۰۰۰ جای دیدنی دنیا ۱۰۰۰ جای دیدنی دنیا
مجموعه فوق‌العاده زیبا از ۱۰۰۰ جایی که قبل از مرگ باید دید!
ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
  چاپ
تاریخ : شنبه 13 تیر ماه سال 1388

چقدر مردم بدند.وقتی قراره اتفاق خوشی بیفته و دو نفر که عاشق هم هستند به هم برسند, همشون یا ساز مخالف میزنند یا میرن و پنهون میشن. 

 

اما وقتی قراره دو تا دلسوخته از هم جدا بشن؛همشون موافقت میکنند و پیداشون میشه. 

 

الان تو رفتی.ما رو از هم جدا کردند.همشون ریختن رو سرمون و هر کدوم ساز مخالفی زدند... 

 

برو که جاده منتظرته... 

 

بذار من بمونم و شاخه گلی خشکیده لای دفترم.  

به مخالفات بگو نترسن.من و تو دیگه به هم نمیرسیم...دنیا فانیه عزیزم. 

خدایی که روح رو بهمون داده و عاشقش کرده خوب بلده ازمون بگیره...حتی روح همونایی که مخالفمون بودند...اونا رو راهی جهنم کنه... 

 

من فقط اون شاخه گل خشکیده لای کتاب رو نگه میدارم...حداقل بهشون بگو اون شاخه گل رو ازم نگیرن... 

 

زیباترین عشق...زیباترین رویا....به اندازه سالها منتظرت شدم... 

همه اهنگ های غمگین همه خاطره هامون رو تو رو یادم میاره...  

 

تو رو که ازم گرفتند...انگار جونمو ازم گرفتند... 

 

تو رو تا وقتی که جونم در بدنمه فراموش نخواهم کرد.  

 

 

خاطره  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 10 تیر ماه سال 1388

یک زندگی از چی تشکیل شده؟از یک قلب و دنیایی از خاطره ها.

الان که دارم این رو مینویسم عصر دلگیری هستش که خورشید با ناراحتی از زمین قهر کرده و داره میره و زمین هر ثانیه داره به تاریکی نزدیکتر میشه...

و من همون تاریکی رو دوست دارم.تاریکی که اسمش شبه.شب...زمانی که من بیدارم و فقط مینویسم و عقده های دلم رو سر کیبورد کامپوتر خالی میکنم .و وقتی هم که خوابم میاد بدون اینکه دستگاه رو خاموش کنم ؛پریز رو از جاش میکنم.

چیزی برای نوشتن ندارم.اونقدر بیحوصله شدم که حتی حوصله نمیکنم بعد از ماه ها سری به وبلاگم بزنم. 

ضمنا ببخشید که سلام از یادم رفت.سلام به همه دوستای مهربون وبلاگیم.خوشهال میشم نظراتتون رو ببینم.  

 

یک ماه پیش که اومده بودم نظرات وبلاگم رو چک کنم,یک حرومزاده آشغال که مشخص بود هر استخونش از یه مرد هستش یک نظر عجیبی برام گذاشته بود که خیلی بی ادبانه حرف زده بود و اون طرز حرف زدنش این رو نشون میداد که اهل خونواده نیست و یکی از همین آشغال های ده نومنی خیابونه که جوونهای مردم رو معتاد میکنه ودر ضمن شماره تلفنش رو هم نوشته بود و واق واق کرده بود که من رو هم میشناسه.بهش زنگ زدم و صدای یک پسر که کاملا مشخص بود از اون ندید بدید هایی که 10 تا بابا دارن هستش و وقتی که حسابی حالش رو گرفتم و اون هم لال موند( اخه انتظارشو نداشت همچین سرویس بشه) گوشی رو قطع کردم. و الان فسسسسسسسسسسسسسسسسسسس افتاده یه گوشه و داره منقلش رو جابه جا میکنه.میدونم که به وبلاگ شما همچون اشغالهایی سر میزنن ولی از قدیم گفتن که سگ رو هر چی بیشتر بزنی واق واقش بیشتر میشه.

ببخشید که یه هویی رفتم سر این موضوع!!! 

 

منتظرم باشین.برمیگردم... 

اخرین روزهای زمستون  چاپ
تاریخ : سه شنبه 27 اسفند ماه سال 1387

سلامی به گرمی اش رشته که روش با پیاز داغ نوشته دوستت دارم!!! 

حالتون چطوره؟این روزها هه فکر میکند که من با اینترنت قهر کردم و به خاطر همون سری به وبلاگ نازنازیم نمیزنم!!!  

اما اصلا اینطور نیست!وقتی پس از یکی دو ماه دیگه به وبلاگ جونم سر میزنم و سیل نطرات دوستای خوفم رو میبینم حسابی خوشال میشم!!!

این روزها سرگرم خرید و کار و گشتن با دوستام بودم اما بالاخره نتونستم تحمل کنم . سری به وبلاگ جونم زدم. 

 

یه روز بیشتر به سال جدید سال ۸۸ نمونده و من عید رو به همه شماها تبریک میگم.امیدوارم که عید خوب و شادی همراه با موفقیت داشه باشین. 

از دوستایی که تبادل لینک خواسته بودن حتما در وقت مناسب لینکشون میکنم و دوست خوبم که اسمش یادم نیست ازم کد قطره های شبنم رو خواسته بود حتما اونم چشم  

الان تو شرکت کار دارم دیرم شد!!!

نظر یادتون نره.بای باااااااااااااااااااااااای

  چاپ
تاریخ : جمعه 2 اسفند ماه سال 1387

سلام به دوستای خوبم.حالتون چطوره؟من مدت زیادی بود که نبودم.یعنی فقط میومدم و سری به نظرات میزدم و میرفتم.وقت نداشتم که اپ کنم.از همه دوستای عزیزی که نظر های محبت امیزی گذاشته بودند و من رو خوشهال کرده بودند خیلی ممنونمدلم برای همتون تنگ شده. 

راستی ولنتاین رو چیکار کردین؟بهتون خوش گذشت یا اینکه جفت ها رو دیدین و حسرت خوردینشوخی کردم.ارزوی من شادی شماهاست. 

باز هم منتظر همه نظرات شما دوستای خوبم هستم  

به زوذی با دست پر و خبرهای خوبی میام. 

منتظرم باشین 

بای بای

صدای تیشه  چاپ
تاریخ : جمعه 13 دی ماه سال 1387

صدای تیشه 

 

آواز تیشه امشب از بیستون نیامد  


گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد 


شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی 


گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد 


پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا 

مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

شب یلدا  چاپ
تاریخ : شنبه 30 آذر ماه سال 1387

سلام به همه وبلاگی های عزیز. 

حالتون چطوره؟ 

امشب درازترین شب سال یعنی شب یلدا هستش. 

شب یلداتون مبارک 

  

 

عمرتون 100 شب یلدا

دلتون قد یه دریا

توی این شب های سرما

یادتون همیشه با ما

شب یلدا مبارک 

*********************** 

 

بیا ای دل کمی وارونه گردیم

برای هم بیا دیوونه گردیم

شب یلدا شده نزدیک ای دوست

برای هم بیا هندونه گردیم

شب یلدا مبارک 

************************ 

 

روی گل شما به سرخی انار

شب شما به شیرینی هندوانه

خندتون مانند پسته

و عمرتون به بلندی یلدا

شب یلدا مبارک 

**********************  

تو خوشگلترین، خوشتیپ ترین و با کلاس ترین آدم روی زمین هستی
اینم هندونه شب یلدات! بذار تو یخچال تا خنک بشه! 

*********************** 

 

MiSsSss  چاپ
تاریخ : دوشنبه 25 آذر ماه سال 1387

دلم برای دلتنگیامون تنگ شده...

من و تو میان ان همه اینده مبهم؛دست در دست هم به سوی خدا میرفتیم...

دلم برای نگاه هامون تنگ شده...برای خنده هامون...

نمیدونستم دنیا شرایط رو اینهمه سخت میکنه که من و تو در برابرش گریه کنیم...

نمیدونستیم یک روز؛فاصله ها عشقمون رو شعله ور تر و دلمون رو تنگ تر میکنه...

دلم واسه اون شبایی که دست در دست هم در سنگفرش خیابون قدم میزدیم خیلی تنگ شده...

گل های سرخ و مریم های پاک...

ای کاش وقتی خدا داشت سرنوشت من و تو رو در هم گره میزد؛این فاصله ها رو برمیداشت و به جاش عمر گل مریم و نرگس رو زیاد میکرد...و هزاران هزار ای کاش دیگه که من و تو توش مبهمیم...

شب ها وقتی تا دیر وقت بیدار میمونم و جای خالی تو رو میبینم؛همه غمهای دنیا رو تا اخرش تا ته دلم حس میکنم طوری که دلم تیکه تیکه میشه...اشکام سرازیر و با اون همه گریه کردنم باز هم احساس خفگی و بغض میکنم...

دفتر خاطراتمون رو ورق میزنم و همه دقایق با تو بودن رو مرور میکنم و عطرت رو روی دلم میذارم و اون رو بو میکنم و بوی تو رو با تمام وجود وارد جسم و روحم میکنم...

دلم برات خیلی تنگ شده...ثانیه ها برام قرن شدند...اگه عشق اینطوری بود؛پس چرا همه از افسانه شبرین لیلی مجنون تعریف میکنند؟

چرا...  

 

   

 

پاییز  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 20 آذر ماه سال 1387

هر شب؛ به فکر فردا میخوابم و اونقدر در فکر و خیال های خودم غرق میشم که چشم باز میکنم و میبینم ساعت هشت و نیم صبح هست.خود به خود استرسی در من به وجود میاد که باعث میشه کلا خواب از سرم بپره.

بلند میشم و به همه جای خونه سر میکشم.اما کسی تو خونه نیست.مجبورم این تنهایی رو تا شب تحمل کنم.سری به اکواریمم که توی اتاقمه میزنم و به ماهی های اسکاری که دستمو به هر طرف میبرم اونها هم به همون طرف هجوم میارن؛نگاهی میندازم.کمی بهشون غذا میدم.احساس میکنم ابشون کمی به رنگ سبز میزنه.تصفیه کن رو روشن میکنم و بعد نگاهی به دمای اب میندازم.خوبه.سی و دو درجه.

 

میلی به صپونه ندارم.ساعت 2 ظهر کلاس دارم.دلم میخواد هر چه زود تر ساعت دوازده و نیم بشه و من راهی کلاس بشم.کمی با مبایلم ور میرم.کمی هم پای کامپیوترم میشینم و خودم رو سرگرم میکنم.

اصلا کاری به کار تلوزیون ندارم.یعنی ازش خوشم نمیاد.خونه در سکوتی زجر آور فرو رفته و احساس میکنم دلم گرفته.شاید ادمی که بی هدف زندگی کنه شرایط من رو به خوبی درک  کنه!

بعد از اون کارها کمی به سر و وضع خونه میرسم.احساس تشنگی بهم دست میده و میرم واسه خودم چایی تازه دمی میریزم و همراه با اون صپهونه ام رو هم میخورم.بعد از اونها میام و کمی رمان میخونم.اخه این روزها حس کتاب خونیم خیلی گل کرده!تا ساعت میشه دوازده و خورده ای.بلند میشم و لباسامو میپوشم و راهی کلاس میشم.توی مسیر راه هر جور ادمی میبینم.خوب...بد...زشت...زیبا...

توی کوچه که تو مسیر اموزشگاه هست قدم میزنم.خلوته.برگ های زرد پاییزی زیر پام صدای خش خش میدن...هر بار صدای له شدن اونها رو میشنوم؛نمیدونم چرا دلم غم میگیره.به نظر من پاییز خیلی فصل شاعرانه و البته دلگیری هستش.کل کوچه پر شده از برگ های زرد و سرخ.دلم خیلی میگیره .مخصوصا وقتی به هر طرف شهر نگاه میکنم خاطره های خوب و بد از جلوی چشمام میدوند و من هم احساس میکنم که باید با اونها بدوم تا ازشون عقب نمونم.اما حیف که نمیتونم این کار رو انجام بدم و به همین دلیل؛غمی بزرگ توی دلم میشینه و حس ناخوشایندی بهم دست میده.

نمیدونم چرا نمیتونم یه جایی اروم وقرار داشته باشم.به کلاس هم که میرسم فوری جزوه رو میگیرم و باز هم راهی خونه میشم...

استاد به خاطر این کار من حضور و غیاب رو اخر کلاس میکنه تا من زود تر نرم!شاید اون نمیدونه که من حوصله هیچ کاری رو حتی توی کلاش نشستن رو هم ندارم...با اون چشمای سبزش که بهم خیره خیره نگاه میکنه و تو خیال خودش از من یه ادم منفی میسازه؛اصلا فرقی به حالم نمیکنه.از اموزشگاه بیرون میام..سر کوچه که میخوام تاکسی بگیرم؛نگاهم به موزه میفته...اون مجسمه های شیر سنگی هم انگار مثل من بیحوصله شدن...یاد خودم میفتم که همه روزها و خاطره هام میگذره و یک زمونی این دو مجسمه شیر که جلوی در موزه هستش به دست یک ادم بیچاره ای ساخته شده... یک زمونی اون هم خاطره هاش رو مرور میکرد...و اون دو تا اسکلتی که توی موزه کنار هم اروم خوابیدند...اسکلت یک زن و شوهر...حتما اونها هم توی اون خواب ابدیشون همه ی  خاطره های با هم بودنشون رو مرور میکنند و به یاد روزهای گذشته افسوس میخورن...

و تو اون لحظه در دلم ارزو میکنم که روزهام اینطوری بی روح نگذرن و امیدوارم بتونم کاری کنم که روز و شبم بی خودی هدر نرن و از همه لحظات عمرم به نحو خوب استفاده کنم...

هوا کمی به سردی میزنه...یک ماشین میگیرم و به طرف خونه به راه میفتم...

 

  

JavaScript Codes JavaScript Codes