هر شب؛ به فکر فردا میخوابم و اونقدر در فکر و خیال های خودم غرق میشم که چشم باز میکنم و میبینم ساعت هشت و نیم صبح هست.خود به خود استرسی در من به وجود میاد که باعث میشه کلا خواب از سرم بپره.
بلند میشم و به همه جای خونه سر میکشم.اما کسی تو خونه نیست.مجبورم این تنهایی رو تا شب تحمل کنم.سری به اکواریمم که توی اتاقمه میزنم و به ماهی های اسکاری که دستمو به هر طرف میبرم اونها هم به همون طرف هجوم میارن؛نگاهی میندازم.کمی بهشون غذا میدم.احساس میکنم ابشون کمی به رنگ سبز میزنه.تصفیه کن رو روشن میکنم و بعد نگاهی به دمای اب میندازم.خوبه.سی و دو درجه.
میلی به صپونه ندارم.ساعت 2 ظهر کلاس دارم.دلم میخواد هر چه زود تر ساعت دوازده و نیم بشه و من راهی کلاس بشم.کمی با مبایلم ور میرم.کمی هم پای کامپیوترم میشینم و خودم رو سرگرم میکنم.
اصلا کاری به کار تلوزیون ندارم.یعنی ازش خوشم نمیاد.خونه در سکوتی زجر آور فرو رفته و احساس میکنم دلم گرفته.شاید ادمی که بی هدف زندگی کنه شرایط من رو به خوبی درک کنه!
بعد از اون کارها کمی به سر و وضع خونه میرسم.احساس تشنگی بهم دست میده و میرم واسه خودم چایی تازه دمی میریزم و همراه با اون صپهونه ام رو هم میخورم.بعد از اونها میام و کمی رمان میخونم.اخه این روزها حس کتاب خونیم خیلی گل کرده!تا ساعت میشه دوازده و خورده ای.بلند میشم و لباسامو میپوشم و راهی کلاس میشم.توی مسیر راه هر جور ادمی میبینم.خوب...بد...زشت...زیبا...
توی کوچه که تو مسیر اموزشگاه هست قدم میزنم.خلوته.برگ های زرد پاییزی زیر پام صدای خش خش میدن...هر بار صدای له شدن اونها رو میشنوم؛نمیدونم چرا دلم غم میگیره.به نظر من پاییز خیلی فصل شاعرانه و البته دلگیری هستش.کل کوچه پر شده از برگ های زرد و سرخ.دلم خیلی میگیره .مخصوصا وقتی به هر طرف شهر نگاه میکنم خاطره های خوب و بد از جلوی چشمام میدوند و من هم احساس میکنم که باید با اونها بدوم تا ازشون عقب نمونم.اما حیف که نمیتونم این کار رو انجام بدم و به همین دلیل؛غمی بزرگ توی دلم میشینه و حس ناخوشایندی بهم دست میده.
نمیدونم چرا نمیتونم یه جایی اروم وقرار داشته باشم.به کلاس هم که میرسم فوری جزوه رو میگیرم و باز هم راهی خونه میشم...
استاد به خاطر این کار من حضور و غیاب رو اخر کلاس میکنه تا من زود تر نرم!شاید اون نمیدونه که من حوصله هیچ کاری رو حتی توی کلاش نشستن رو هم ندارم...با اون چشمای سبزش که بهم خیره خیره نگاه میکنه و تو خیال خودش از من یه ادم منفی میسازه؛اصلا فرقی به حالم نمیکنه.از اموزشگاه بیرون میام..سر کوچه که میخوام تاکسی بگیرم؛نگاهم به موزه میفته...اون مجسمه های شیر سنگی هم انگار مثل من بیحوصله شدن...یاد خودم میفتم که همه روزها و خاطره هام میگذره و یک زمونی این دو مجسمه شیر که جلوی در موزه هستش به دست یک ادم بیچاره ای ساخته شده... یک زمونی اون هم خاطره هاش رو مرور میکرد...و اون دو تا اسکلتی که توی موزه کنار هم اروم خوابیدند...اسکلت یک زن و شوهر...حتما اونها هم توی اون خواب ابدیشون همه ی خاطره های با هم بودنشون رو مرور میکنند و به یاد روزهای گذشته افسوس میخورن...
و تو اون لحظه در دلم ارزو میکنم که روزهام اینطوری بی روح نگذرن و امیدوارم بتونم کاری کنم که روز و شبم بی خودی هدر نرن و از همه لحظات عمرم به نحو خوب استفاده کنم...
هوا کمی به سردی میزنه...یک ماشین میگیرم و به طرف خونه به راه میفتم...