در یک شب مهتابی...با هم قرار گذاشتیم تا دوتایی دفتر خاطره ای رو پر کنیم...تا دلمون میخواد توش رو با جملات قشنگ...با حرفای با ارزش پر کنیم...حالا چه کم چه زیاد فرقی نمیکرد...مهم این بود که به همدیگه قول داده بودیم تا اخرش اون دفتر رو واسه هم به عنوان یادگاری نگه داریم..قرار بود هر چی تو دلمونه رو توش بنویسیم با کمال میل اون رو در دید همه قرار بدیم تا همه بدونن که...
همون کار رو هم کردیم...جالا چه زیاد و چه کم...مهم این بود که اون دفتر زیبا جایی بود برای درد دلامون...جایی بود برای حرفهایی که
نمیتونستیم مستقیما به هم بگیم ...من و تو با هم چه کم چه زیاد اون رو پر کردیم...اما در ان روز...وقتی برای جفتمون ثابت شد که دیگه هیچ خاطرهای با هم نداریم...وقتی بینمون شکر اب شد...تصمیم گرفتم تا اون دفتر رو برای همیشه دور بندازم...توان انجامش رو نداشتم اما...بالاخره سعی خودم رو کردم...اما درست انگار داشتم با دستای خودم همه خاطره هامون رو حالا چه خوب و چه بد دفن میکردم...
با اینکه قرار بود فقط خاطره های من و تو توی اون دفتر باشه؛اما هرازگاهی تو خاطره های ادمای دیگه رو که من اصلا اونارو نمیشناختم رو توی اون مینوشتی...اما به خاطر دوستی پاک و زلالمون؛من چیزی بهت نمیگفتم و به روی خودم نمیاوردم...اما من همچین کاری نکردم...ولی...وقتی دیدم دیگه اون دفتر برات دیگه ارزشی نداره تصمیم گرفتم تا اون خاطره ها رو...اون صفحات سفید رو ندیده بگیرم و ...
و الان دلم بد جوری گرفته...دلم واسه دفتر خاطراتم تنگ شده و حالا دارم ارزش اون رو میدونم...ولی چه فایده...خود اون دفتر خاطره هم واسم خاطره شد...البته از نوع تلخش...
و حالا جای اون دفتر...توی لینکدونی خالیه...





