فس نفس میزنم و وارد محوطه دانشگاه میشم.  برنامم رو تازه از نوشته های رو دیوار برداشتم و فهمیدم که امروز ای تی گرایش شهرداری از ساعت 8 تا 10 کلاس داره و من که رشته ام هیچ گرایشی نداره مجبورم تا 10 صبر کنم تا کلاسم شروع بشه. هنوز خستگی پیاده روی بیرون رو جسممه.محوطه دانشگاه کمی سر بالایی و سر پایینی داره و انچنان هم ماشین رو نیست.مجبورم نه تنها من بلکه همه پیاده بیایم. میرم و از بوفه یک کیک و نسکافه میگیرم و میرم تو یکی از کلاسهای خالی میشینم و نوش جان میکنم.  دانشگاه باحالیه.از تو کیفم دفترم رو برمیدارم و رمانی رو که قراردادش رو بستم مینویسم.چون بیکارم و کسی دور و برم نیست و بهتر از اینه که در و دیوار رو نگاه کنم. بالاخره ساعت 10 میشه و من و بچه ها وارد کلاس میشیم و میرم اون جلوی جلو درست ور دست استاد میشینم! جو کلاس صمیمیه.  استاد برگه ای بدستم میده و میگه اسمتو بنویس و بده بغل دستیت...من من هم اون کار رو مثل بچه های خوب میکنم...  و درس شروع میشه...  قوانین دمورگان ریاضی...چقدر سخته...منی که همیشه ریاضیم ضعیف بود و الان تو این رشته فن اوری اطلاعات همش فیزیک و ریاضیه...نباید کم بیارم.مخصوصا اینکه ما چون پیش دانشگاهی نداشتیم کمی ضعیفتر خواهیم بود البته همه چیز دست خودمه کمی که تمرین کنم میتونم بالای بیست هم بگیرم. ساعت 11 میشه و همراه با دوستم میریم و از پایین از بوفه ساندویج میخریم و میریم تو حیاط میشینیم و میخوریم.شاید فقط ما دو تا اونجا هستیم که تیپمون فشنه!! همه دارن با حسادت نگاهمون میکنن...مهم نیست.گاهی وقتها هم چند تا پسر برای خود شیرینی میان و از کنارمون رد میشن و مثلا میخوان خودشون رو نشون بدن!!! عجب!!! بالاخره این دو ساعت هم تموم میشه و یک و نیم برمیگردم خونه...خسته و کوفته...باید کمی ریاضی تمرین کنم.حتی اگه شده معلم خصوصی بگیرم اون کار رو میکنم. اونقدر خستم که خوابم میگیره.... |